تو همچو صبحی و....
قافیه اندیشم و دلدار من، - گویدم مندیش جز دیدار من
از قدیم ها بوده که ابلیس، پروار میشده از ترس مردم با گام های آهسته: فقر کودکان در وحشت زیسته، فساد جوانان با قدرت و ثروت، بیکاری واستخدام جهت دار مدرک های اهدایی با مقامات کیلویی. باورهای تحمیلی و هراسان از آزادی. ازدواج های سفارشی و اجباری، که باید عمری را بسر کنی با مزدوری خانگی بنام همسر. تصادفات خیابانی و مرگ های بیمارستانی - بظاهر طبیعی و معمولی - رسانه های کاسه لیسانه موج سواری اما بر امواج فقر سراسری. خفقان داخلی به بهانه های امنیتی. سلطه جهانی با دستاویز فرهنگ بومی. تربیت ارتش گمنام آماده سلاخی، - با چاشنی تعصب و تقدس مآبی - سیاه پوشی جامعه با تداعی خون آشامی. دیگه کسی خودش نیست. دایه ادعایی مهربانتر از مادر. و بلاخره پرورش نسلی هیستریک و عصبی برای جنگ با دشمنان فرضی. ... آفتاب از این سیاه تر؟ هذیان از این کثیف تر؟ اما کیست که نداند این توهم سیاهی خیالی، روشن تر از هر سفیدی حقیقی ست؟ پروار می شوداینک ابلیس از فریب مردم نیز هم. چه میتوان
یافت در انجماد
قطب زمستانی؟ جز مشتی
خرس سفید سرطانی! و چه
میتوان دید در گرمای
سوزان کویری؟ جز ذره ای
مارمولک زرد یرقانی! اما بین
این دو سرمای و گرمای سوزان - کوچک و رو
به انقراض - جویبار
زندگی جاری ست در
فضای گسترده اعتدال بهاری، در
انبوه جنگل های شاداب و
بارانهای استوایی وحیانی که
می رقصاند نبض بیشمار حیات جانداران را. ..... و چنین
است دلیل نهایی آزادی که حتی
دشمنانش نیز در
حسرت نوشیدن و تنفس آن هستند. و شاید
زیبا جلوه کند شبهای
کویری و روزهای قطبی؛ اما
نمی ارزد به شن های روزانه سوزانش و
شبهای کشنده یلدایش. از
هیولای فرعون کویری تا سلطنت ملکه برفی فرزندی
تولد یافت رنگین کمانی بنام
آزادی و مردم سالاری. میخواهی بشنوی آهنگ فرشتگی را؟ فقط کافی است که بشنوی
اولین کلماتش را تا تارهای وجودت را بلرزاند ناگهانی. میخواهی لمست کند آن حس گرم انرژی هستی؟ پس کنارشان بشین و بازی کن تا آب شود یخ روان و اندوه قلبت. میخواهی باز شود دریچه ای از دیدگانت تا آنسوی کوچه باغهای بهشتی؟ کافی ست تا نگاهشان کنی تا یک دفعه سرازیر شود به دلت، آبشارهای نورانی. میخواهی نوازشت کند دست نامریی زندگی؟ بگذار تا نگاهت کند و بکشاندت تا نزدیکترین مرزهای ورا و ماورایی. میخواهی..... ؟! اما افسوس! چه کوتاه است این فضای بامداد کودکی. آرزوی پرواز با بالهایی برگشوده؛ اما آیا ممکن میشود؟ بدون تکیه بر بدنی سالم و استوار بر پاهایی تنومند؟! اول زمین حقایق محکم و مسلم، سپس بنای خانه ای آرمانی و اوج گیرنده بسمت آسمانها. و گرنه تنها می توان تصور کرد در ذهن و چشمها را بست کودکانه و دهان را باز کرد به امید شیرینی: خانه ای بر روی حباب و کوهسارانی بر روی دریا؛ و هیچ رهگذری نخواهد گذاشت هیچ آب نباتی در این دهان تا ابد باز کودکانه؟!. آن نور خورشید وار زندگی در گذر از قطره باران های هستی تبدیل می شود منشور وار به رنگین کمان سرنوشت انسانها. - با طیفی بیکرانه و کثرتی بی نهایت - اما گویی در این سلسله زلف یار، چشم های کوته بین و جزیی نگر عاجزند از دیدن سهم خود و دیگران. - از فراز افقهای هستی - .... تضاد دو کفه ترازوی تقدیر آدمیان؛ هیچگاه برابر نمی شود؛ زیرا با فرود مجبورانه یکی، سهم مختارانه دیگری بالا می گیرد. - و بالعکس - و بدینسان سفره هستی، قسمت می شود بین همه با این منطق قرینگی و بازی الاکلنگ وار بچه گانه. - اما به نسبتی نابرابر و ناعادلانه - و به صف ردیفی می چیند همه را بصورت مرتبه های پلکانی تا هرمی بسازد از این تبادل انرژی. - .... آن عارف قدیسک مغرور غنی، غافل از انکه حتی اعجاز اختیارش، امانتی ست اجباری و غریزی. - و چه بسا به ازای محرومیت دیگران - تا انرا ببخشد کریمانه بشکرانه، - نه غارتگر ابلیسانه و شاهانه - قبل از انکه ورق برگردد. وگرنه این همه نیست فاصله بین کفر و ایمان. و این قصه، دشوارتر از آنست که پنداشته شود در نگاه اول. .... می
توان از تضاد جبرها کاست؛ با
عدالت در مال و جان. می
توان بر توازن اختیار افزود؛ با
آزادی در عشق و عقل، با
مهربانی در روح و روان. فرشته عشق راستین، - مثل آن تک ستاره قطبی در شمالی ترینِ نقطه آسمانها - تنها در اوج خوشبختی پرواز میکند. - نه در موج بدبختی و سرسختی - بلکه فراتر از سلسه جبال نیازهای زندگی، و فارغ از دره زندان عقده های روانی. .... حتی گریه را هم، دل خوش می باید. حتی زهر در شربتی از جام مقدس هم زیان دارد. – هرچند ذره ای باشد – خوی بدی را نباید جواب داد با روی بدتر. تا بدتر از دشمن نشد. تا لایق بدترین ها هم نگشت. یا بخشش، یا تعلیم، یا کیفر به اندازه اش. " مث نیلوفری برکشیده از مرداب اما بی آلایش گنداب. شکفته و گسترده در زیر بارش
آفتاب ، مکنده مهتاب. و اکنون اوست که می تواند
گویند: به شومی خشک، تر، هم بسوزد؛ اما چرا لاغری از چیزی که چاق نکنه؟! چرا به لطف آفتاب، به افسون غیرت بهارانه، " گوهر یکدانه نشد قطره باران ما " و " هزاران جان نمی ریزد، ز هر مویش تا هزاران درد برچیند از چشم بیماران " ؟! چرا عالم پیر دگرباره جوان نمیشود و پرده غنچه نمی درد خنده دلگشای او ؟! " چرا .... ؟ اونی که
شعار مرگ میده، خودش،
مزدور مرگه. شاید
برای همینه، ببر
سوار ترسو، جراتِ
پیاده شدن نداره ؟!. یا حتی
در دوستی هاش مثل خاله
خرسه قصه هاست. خودش دشمن
مردم، خودش
دلاله جنگه ضد عقل
و آزادی.... مثل بهاری که واسطه ست میان زمستان و تابستان. مثل شاخه برگی که فاصله انداخته است میان گل و خار. مثل دریای بزرگی، میان دوتا ساحل، دو جزیره. مثل .... میان نبوغ و جنون، - این دو خاصگی، این دو اقلیت - بین این دو احساس پرشور و آتشین، و این دو اراده سرسخت جزمی، پلی است بنام اکثریت، بنام عامگی، رسم و رسومی مردمی ست. عقلانیتی همگانی ست اما آزادانه. ..... تفاوت طلوع از
غروب، در فاصله ای ست به گستردگی مشرق تا
مغرب؛ اما این کجا و آن
کجا ؟!
| Design By : Pars Skin |
